لحظه
دم به دم بالا برد تيغ و زند بر فرق من
نيست يک دم قطع فيض از عالم بالا مرا
شده تا به حال وقتي که داري خونه تکوني ميکني ، وقتي که کلي کار کردي و ديگه خسته شدي... موقعي که همش با خودت ميگي خدايا پس کي تموم ميشه ديگه خسته شدم... وقتي که کلافه شدي از اون همه کار و ديگه اعصابت بهم ريخته ... وقتي که ديگه رمقي برات نمونده و فقط ميخواي کارا رو تموم کني... يهو چشات از خوشحالي گرد بشه ، تموم خستگيت در بره کلي انرژي پيدا کني و هي اينور و انور بپري و داد و بيداد راه بندازي که پيداش کردم ... آخجون پيداش کردم...؟
شده يه چيزي رو که خيلي دوست داشتي و برات عزيز بوده گم کني و مدتها دنبالش بگردي، هرجا رو که به فکرت ميرسه بگردي ، از هرکي فکر ميکني ممکنه بدونه کجاست بپرسي ، هر چيز رو که ميبيني يادش بيافتي، اما... اما پيداش نکني و نا اميد بشي از پيدا کردنش؟ مدتها بگذره و اصلا يادت بره که همچين چيزي داشتي؟ يادت بره که چقدر برات عزيز بوده؟ يادت بره که گمش کردي؟ ...و اونوقت موقع خونه تکوني ، خسته از کارها يهو زير خروارها چيز اضافي تو خونت پيداش کني؟
تو پست قبل که گفتم منم شروع کردم به خونه تکوني و دارم اضافه ها رو رد ميکنم بره...و حالا زير اين همه اضافي دور و برم يه کسي رو پيدا کردم که سالهاست گمش کرده بودم. کسي که هر چي دارم از اونه. عزيز ترين کسم. کسي که روزمرگيها با عث شده بودند اصلاً يادم بره که گمش کردم. کسي که اولين بيت شعرم رو براي اون سرودم و تا سالها مگر براي اون ، شعري نگفتم. کسي که در کمال بي معرفتي حالا سالهاست که ديگه شعري براش نميگم. سالهاست ته مونده محبتي که ازش تو سينهم داشتم خرج ميکنم تا تو ديگران پيداش کنم غافل از اينکه اون چيزي که دارم دنبالش ميگردم چيز ديگهايه. گم شدهاي که اصلاً يادم رفته بود که يه روز داشتمش و گمش کردم و حالا بدون اين که بدونم دارم دنبالش ميگردم...
اين رو به اون مينويسم، به اون که اولين بيتم رو براش سرودم...
ميآيي آيا يا بسوزم خانمان خويش
آتش بياندازم درون آشيان خويش؟
ميگويي آيا دستم از دستت رها چون شد
يا بشکنم با دست خود من استخوان خويش؟
ميبيني آيا بعد تو جانم به لب آمد
يا باز بايد گويمت حال عيان خويش؟
ميداني آيا سکههاي ناب عشقت را
بر باد دادم در قمار پر زيان خويش؟
نشنيدي آيا نالههاي التماسم را
چون برهي در دست گرگي با شبان خويش؟
زخمم نديدي! ناله نشنيدي! دلت آمد؟
من را رها کردي که باشم در امان خويش؟
ميدانم اين تقصير از من بود ، آري
من گم شدم از تو، تو بودي بر ضمان خويش
اما دلم پر بود بايد گريه ميکردم
رو بر مگردان و بگيرم در امان خويش
آخر به جز تو با که ميگفتم غمانم را؟
جز تو کسي محرم نديدم بر غمان خويش
آن تير آخر را که بهرم کردي آماده
بردار و بگذار و بيانداز از کمان خويش
بگذار من صيد تو گردم ، تا که صيادي
ديگر نسازد صيد «ميثم» را گمان خويش
گفتي آن را به خواب ديدستم
يا کسي گفت پيش من هذيان
ديگه آخراي ساله. يک ماه و چند روز مونده تا امسال هم نفس آخرشو بکشه و بره و يک سال ديگه جاش رو بگيره. يک سال نو با روزهاي نو ... ولي ما چي ؟ روز از نو و روزي از نو... هروز اين سال رو که از اول روز تا آخرش دويديم دنبال چيزايي که ميخواستيم و به بعضياشون رسيديم. به اونايي هم که نرسيديم باز تو يه روز نو ديگه از اول روز تا آخرش دنبالشون دويديم و هر روز مثل ديروز و پريروز ... اصلاً نميدونم چرا به اين نوروز ميگن نوروز . مگه هر روز نوروز نيست پس چرا وقتي يه سال تموم ميشه و يه سال ديگه جاشو ميگيره به اون روز ميگن نوروز؟ نميدونم چرا خوشحاليم توي ايني که بهش ميگن نوروز؟ به خاطر مرگ سال گذشته؟ ( که البته اين از نامردي ما آدما بعيد نيست که تمام روزهاي سال رو با يکي همراه باشيم و بعد تو مرگش جشن بگيريم) يا بخاطر تولد سال جديد؟ ( سالي که نمي دونيم باهامون چه جوري خواهد بود و چي قراره به سرمون بياره) شايدم بخاطر اينکه يه سال ديگه زنده بوديم و تونستيم آخر سال رو ببينيم.( که البته حالا بايد ديد اين زنده بودن به چه دردي خورده. بايد ديد چي به اين دنيا و مافيها اضافه و چي ازش کم کرديم) .
نميدونم ولي هميشه از بچگي با اين جشن نوروز مشکل داشتم. با لباس نو پوشيدن توش. راستش از تو چه پنهون عمداً يه کاري ميکردم کفش و لباسام نو جلوه نکنن. مثلاً کفشامو واکس ميزدم تا جلوه نويي نداشته باشن و توش کلي چيز ميز ميزدم که بوي نويي نده. آخه بزرگترا که به هيچ سراطي مستقيم نميشدن که اين لباسا رو يکي دو ماه زودتر يا دير تر بپوشيم که نشه لباس عيد...
بگذريم ، اصلاً قرار نبود درباره نوروز و اينکه خودمونو با خوشيهاي عيد نوروز مثل حاجي فيروز سياه ميکنيم تا يادمون بره يه سال ديگه از عمرمون رفته و يه سال کمتر واسه رسيدن به خودمون وقت داريم بنويسم. اصلاً چي ميخواستم بگم...آها...
داشتم از نزديک شدن به نوروز مي گفتم و مي خواستم در مورد خونه تکوني حرف بزنم . البته خيليا هنوز شروع نکردن به اين کار چون براي اين کار هنوز خيلي وقت هست. اما من چون بايد اين کار رو تنهايي انجام بدم - مخصوصا امسال - ناچار شدم يه کم زودتر شروع کنم تا بتونم هرشب يه بخشي از کارا رو انجام بدم. تنهايي خونه تکوني کردن توجهمو جلب کرد به خونه تکونياي که هميشه مجبورم خودم به تنهايي انجامش بدم.
نميدونم شايد لازم باشه خيلي چيزاي کهنه رو دور بريزم. شايد لازم باشه خيلي چيزايي که ديگه نميتونم ازشون استفاده کنم رو ببخشم به ديگران تا اونا استفاده کنن ازش. بايد از خيلي چيزا دل ببرم تا اطرافمو خلوت کنم . وگرنه چند وقت ديگه انقدر جا تنگ ميشه که نفس کشيدن از ايني هم که هست سخت تر ميشه...
تو مرحله اول گوشي تلفن همراهمو از دسترس خارج کردم و از يه خط ديگه استفاده ميکنم . لااقل يه مدت از دسترس خيليا دور باشم. شايد هم براي هميشه خطمو عوض کردم تا اين دفعه شمارشو فقط به اونايي بدم که لازمه داشته باشن. خسته شدم از سنگيني دفتر تلفن گوشي موبايلم. از اين همه رابطه که فقط براي پر کردن روزاي بيکسي اوناييه که از همه چيز براشون مايه گذاشتم و حتي نتونستم به خودم بقبولونم که يک روز ميتونم واقعاً تو همه چيز روشون حساب کنم. ميخوام خونم رو هم عوض کنم... با اينکه دو سه ماه بيشتر از قرار گرفتن تو اين جايگاه شغلي نميگذره و شرايطي دارم که خيليا دوست دارن داشته باشن ولي ميخوام محل کارمم بعد از اين سال عوض کنم...
نميدونم شايد حتي آدرس وبلاگم رو هم عوض کنم... همه اينا براي اينه که شايد بتونم خودم رو هم عوض کنم . هرچند خيلي سعي کردمو نشده و من جرّبَ المُجرّب حلّت به النّدامه . اما... اما اگه اين کارا رو نکنم تو بگو چطوري ميتونم خونه تکوني کنم؟ اونم تنهايي؟ اونم خونه به اين شلوغي رو؟
اين هذيون رو هم قبل از اينکه اين متن رو بنويسم گفتم...
ميخواستم که ديگر ، کمتر غزل بگويم
شايد ترانههايي ، مثل عسل بگويم
اما دوباره بغضي ، راه ترانه را بست
انگار چارهاي نيست ، بايد غزل بگويم
اي کاش اين غزل هم ، رنگ عزا نگيرد
ديگر نميتوانم ، مدح کُتل بگويم
خسته است روح کاغذ ، از غصهنامههايم
اي کاش يک فکاهي يا يک مَتَل بگويم
اما چه چاره وقتي شعرم بجز خودم نيست
بگذار نکتهاي را جاي مثل بگويم
وقتي تمام جانم ، فرش است با دملها
آخر چگونه حرف از ، غير دمل بگويم
حتي اگر ترانه ، مستانه ميسرودم
مجبور بودم آن را ، با صد دغل بگويم
حالا که شعر «ميثم» ، طعم طرب ندارد
لازم نکرده اصلاً ، حتي غزل بگويم
ميگفت ميکشانمت ، اما دروغ گفت
تا قلّه ميرسانمت ، اما دروغ گفت
ميگفت از تلاطم درياي غصهها
مردانه ميرهانمت ، اما دروغ گفت
ميگفت اگر زمين و زمان را قفس کنند
زان هردو ميپرانمت ، اما دروغ گفت
ميگفت نقد جان که نه بذلش به کس کنند
مستانه ميفشانمت ، اما دروغ گفت
ميگفت زان شراب که حورش به کاسه ريخت
رندانه ميچشانمت ، اما دروغ گفت
تائيس عشق «ميثم» اگرچه وصال داد
اين را که ميرسانمت اما دروغ گفت