آمارلحظه
لحظه
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | RSS | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو
[ و فرمود : ] از کفاره گناهان بزرگ ، فرياد خواه را به فرياد رسيدن است ، و غمگين را آسايش بخشيدن . [نهج البلاغه]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :3266
بازديد امروز :0
بازديد ديروز :15
» درباره خودم
» لوگوي وبلاگ
لحظه
» لوگوي دوستان
» لينک دوستان
» فهرست موضوعي يادداشت ها
» آواي آشنا
   1   2   3      >
» + تموم شد!




ميثم مهرباني:: 21/12/1386:: 3:51 عصر | نظرات ديگران ()

» + فيض

 


دم به دم بالا برد تيغ و زند بر فرق من


نيست يک دم قطع فيض از عالم بالا مرا




ميثم مهرباني:: 4/12/1386:: 2:17 عصر | نظرات ديگران ()

» + گم شده

شده تا به حال وقتي که داري خونه تکوني مي‏کني ، وقتي که کلي کار کردي و ديگه خسته شدي... موقعي که همش با خودت مي‏گي خدايا پس کي تموم ميشه ديگه خسته شدم... وقتي که کلافه شدي از اون همه کار و ديگه اعصابت بهم ريخته ... وقتي که ديگه رمقي برات نمونده و فقط مي‏خواي کارا رو تموم کني... يهو چشات از خوشحالي گرد بشه ، تموم خستگيت در بره کلي انرژي پيدا کني و هي اينور و انور بپري و داد و بيداد راه بندازي که پيداش کردم ... آخجون پيداش کردم...؟


شده يه چيزي رو که خيلي دوست داشتي و برات عزيز بوده گم کني و مدتها دنبالش بگردي، هرجا رو که به فکرت مي‏رسه بگردي ، از هرکي فکر مي‏کني ممکنه بدونه کجاست بپرسي ، هر چيز رو که مي‏بيني يادش بيافتي، اما... اما پيداش نکني و نا اميد بشي از پيدا کردنش؟ مدتها بگذره و اصلا يادت بره که همچين چيزي داشتي؟ يادت بره که چقدر برات عزيز بوده؟ يادت بره که گمش کردي؟ ...و اونوقت موقع خونه تکوني ، خسته از کارها يهو زير خروارها چيز اضافي تو خونت پيداش کني؟


تو پست قبل که گفتم منم شروع کردم به خونه تکوني و دارم اضافه ها رو رد مي‏کنم بره...و حالا زير اين همه اضافي دور و برم يه کسي رو پيدا کردم که سالهاست گمش کرده بودم. کسي که هر چي دارم از اونه. عزيز ترين کسم. کسي که روزمرگي‏ها با عث شده بودند اصلاً يادم بره که گمش کردم. کسي که اولين بيت شعرم رو براي اون سرودم و تا سالها مگر براي اون ، شعري نگفتم. کسي که در کمال بي معرفتي حالا سالهاست که ديگه شعري براش نمي‏گم. سالهاست ته مونده محبتي که ازش تو سينه‏م داشتم خرج مي‏کنم تا تو ديگران پيداش کنم غافل از اينکه اون چيزي که دارم دنبالش مي‏گردم چيز ديگه‏ايه. گم شده‏اي که اصلاً يادم رفته بود که يه روز داشتمش و گمش کردم و حالا بدون اين که بدونم دارم دنبالش مي‏گردم...


اين رو به اون مي‏نويسم، به اون که اولين بيتم رو براش سرودم...


مي‏آيي آيا يا بسوزم خانمان خويش
آتش بياندازم درون آشيان خويش؟


مي‏گويي آيا دستم از دستت رها چون شد
يا بشکنم با دست خود من استخوان خويش؟


مي‏بيني آيا بعد تو جانم به لب آمد
يا باز بايد گويمت حال عيان خويش؟


مي‏داني آيا سکه‏هاي ناب عشقت را
بر باد دادم در قمار پر زيان خويش؟


نشنيدي آيا ناله‏هاي التماسم را
چون بره‏ي در دست گرگي با شبان خويش؟


زخمم نديدي! ناله نشنيدي! دلت آمد؟
من را رها کردي که باشم در امان خويش؟


مي‏دانم اين تقصير از من بود ، آري
من گم شدم از تو، تو بودي بر ضمان خويش


اما دلم پر بود بايد گريه مي‏کردم
رو بر مگردان و بگيرم در امان خويش


آخر به جز تو با که مي‏گفتم غمانم را؟
جز تو کسي محرم نديدم بر غمان خويش


آن تير آخر را که بهرم کردي آماده
بردار و بگذار و بيانداز از کمان خويش


بگذار من صيد تو گردم ، تا که صيادي
ديگر نسازد صيد «ميثم» را گمان خويش




ميثم مهرباني:: 29/11/1386:: 3:35 عصر | نظرات ديگران ()

» + هذيان

گفتي آن را به خواب ديدستم
يا کسي گفت پيش من هذيان



ديگه آخراي ساله. يک ماه و چند روز مونده تا امسال هم نفس آخرشو بکشه و بره و يک سال ديگه جاش رو بگيره. يک سال نو با روزهاي نو ... ولي ما چي ؟ روز از نو و روزي از نو... هروز اين سال رو که از اول روز تا آخرش دويديم دنبال چيزايي که مي‏خواستيم و به بعضياشون رسيديم. به اونايي هم که نرسيديم باز تو يه روز نو ديگه از اول روز تا آخرش دنبالشون دويديم و هر روز مثل ديروز و پريروز ... اصلاً نمي‏دونم چرا به اين نوروز ميگن نوروز . مگه هر روز نوروز نيست پس چرا وقتي يه سال تموم ميشه و يه سال ديگه جاشو ميگيره به اون روز ميگن نوروز؟ نمي‏دونم چرا خوشحاليم توي ايني که بهش ميگن نوروز؟ به خاطر مرگ سال گذشته؟ ( که البته اين از نامردي ما آدما بعيد نيست که تمام روزهاي سال رو با يکي همراه باشيم و بعد تو مرگش جشن بگيريم) يا بخاطر تولد سال جديد؟ ( سالي که نمي دونيم باهامون چه جوري خواهد بود و چي قراره به سرمون بياره) شايدم بخاطر اينکه يه سال ديگه زنده بوديم و تونستيم آخر سال رو ببينيم.( که البته حالا بايد ديد اين زنده بودن به چه دردي خورده. بايد ديد چي به اين دنيا و مافيها اضافه و چي ازش کم کرديم) .


نمي‏دونم ولي هميشه از بچگي با اين جشن نوروز مشکل داشتم. با لباس نو پوشيدن توش. راستش از تو چه پنهون عمداً يه کاري مي‏کردم کفش و لباسام نو جلوه نکنن. مثلاً کفشامو واکس مي‏زدم تا جلوه نويي نداشته باشن و توش کلي چيز ميز مي‏زدم که بوي نويي نده. آخه بزرگترا که به هيچ سراطي مستقيم نمي‏شدن که اين لباسا رو يکي دو ماه زودتر يا دير تر بپوشيم که نشه لباس عيد...


بگذريم ، اصلاً قرار نبود درباره نوروز و اينکه خودمونو با خوشيهاي عيد نوروز مثل حاجي فيروز سياه مي‏کنيم تا يادمون بره يه سال ديگه از عمرمون رفته و يه سال کمتر واسه رسيدن به خودمون وقت داريم بنويسم. اصلاً چي مي‏خواستم بگم...آها...


داشتم از نزديک شدن به نوروز مي گفتم و مي خواستم در مورد خونه تکوني حرف بزنم . البته خيليا هنوز شروع نکردن به اين کار چون براي اين کار هنوز خيلي وقت هست. اما من چون بايد اين کار رو تنهايي انجام بدم - مخصوصا امسال - ناچار شدم يه کم زودتر شروع کنم تا بتونم هرشب يه بخشي از کارا رو انجام بدم. تنهايي خونه تکوني کردن توجه‏مو جلب کرد به خونه تکوني‏اي  که هميشه مجبورم خودم به تنهايي انجامش بدم.


نمي‏دونم شايد لازم باشه خيلي چيزاي کهنه رو دور بريزم. شايد لازم باشه خيلي چيزايي که ديگه نمي‏تونم ازشون استفاده کنم رو ببخشم به ديگران تا اونا استفاده کنن ازش. بايد از خيلي چيزا دل ببرم تا اطرافمو خلوت کنم . وگرنه چند وقت ديگه انقدر جا تنگ مي‏شه که نفس کشيدن از ايني هم که هست سخت تر ميشه...


تو مرحله اول گوشي تلفن همراهمو از دسترس خارج کردم و از يه خط ديگه استفاده مي‏کنم . لااقل يه مدت از دسترس خيليا دور باشم. شايد هم براي هميشه خطمو عوض کردم تا اين دفعه شمارشو فقط به اونايي بدم که لازمه داشته باشن. خسته شدم از سنگيني دفتر تلفن گوشي موبايلم. از اين همه رابطه که فقط براي پر کردن روزاي بي‏کسي اوناييه که از همه چيز براشون مايه گذاشتم و حتي نتونستم به خودم بقبولونم که يک روز مي‏تونم واقعاً تو همه چيز روشون حساب کنم. ميخوام خونم رو هم عوض کنم... با اينکه دو سه ماه بيشتر از قرار گرفتن تو اين جايگاه شغلي نمي‏گذره و شرايطي دارم که خيليا دوست دارن داشته باشن ولي مي‏خوام محل کارمم بعد از اين سال عوض کنم...


نمي‏دونم شايد حتي آدرس وبلاگم رو هم عوض کنم... همه اينا براي اينه که شايد بتونم خودم رو هم عوض کنم . هرچند خيلي سعي کردمو نشده و من جرّبَ المُجرّب حلّت به النّدامه . اما... اما اگه اين کارا رو نکنم تو بگو چطوري مي‏تونم خونه تکوني کنم؟ اونم تنهايي؟ اونم خونه به اين شلوغي رو؟


اين هذيون رو هم قبل از اينکه اين متن رو بنويسم گفتم...


مي‏خواستم که ديگر ، کمتر غزل بگويم
شايد ترانه‏هايي ، مثل عسل بگويم
اما دوباره بغضي ، راه ترانه را بست
انگار چاره‏اي نيست ، بايد غزل بگويم
اي کاش اين غزل هم ، رنگ عزا نگيرد
ديگر نمي‏توانم ، مدح کُتل بگويم
خسته است روح کاغذ ، از غصه‏نامه‏هايم
اي کاش يک فکاهي يا يک مَتَل بگويم
اما چه چاره وقتي شعرم بجز خودم نيست
بگذار نکته‏اي را جاي مثل بگويم
وقتي تمام جانم ، فرش است با دمل‏ها
آخر چگونه حرف از ، غير دمل بگويم
حتي اگر ترانه ، مستانه مي‏سرودم
مجبور بودم آن را ، با صد دغل بگويم
حالا که شعر «ميثم» ، طعم طرب ندارد
لازم نکرده اصلاً ، حتي غزل بگويم




ميثم مهرباني:: 23/11/1386:: 6:12 عصر | نظرات ديگران ()

» + تائيس عشق

مي‏گفت مي‏کشانمت ، اما دروغ گفت
تا قلّه مي‏رسانمت ، اما دروغ گفت
مي‏گفت از تلاطم درياي غصه‏ها
مردانه مي‏رهانمت ، اما دروغ گفت
مي‏گفت اگر زمين و زمان را قفس کنند
زان هردو مي‏پرانمت ، اما دروغ گفت
مي‏گفت نقد جان که نه بذلش به کس کنند
مستانه مي‏فشانمت ، اما دروغ گفت
مي‏گفت زان شراب که حورش به کاسه ريخت
رندانه مي‏چشانمت ، اما دروغ گفت
تائيس عشق «ميثم» اگرچه وصال داد
اين را که مي‏رسانمت اما دروغ گفت




ميثم مهرباني:: 21/11/1386:: 10:53 صبح | نظرات ديگران ()

   1   2   3      >

» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[21/12/1386- 3:51 ع] تموم شد!
[4/12/1386- 2:17 ع] فيض
[29/11/1386- 3:35 ع] گم شده
[23/11/1386- 6:12 ع] هذيان
[21/11/1386- 10:53 ص] تائيس عشق
[14/11/1386- 9:55 ص] خربزه در دهان مکن
[13/11/1386- 2:6 ع] حيرت
[8/11/1386- 2:21 ع] لذت
[7/11/1386- 12:0 ع] دست و پا نزن!
[6/11/1386- 2:13 ع] وصله ناجور
[2/11/1386- 9:30 ص] همين جوري...
[1/11/1386- 9:41 ص] به چه دردي مي‏خوري؟
[19/10/1386- 11:23 ص] رمز عشق
[آرشيو شده ها]